تبليغاتX
من از تبار غربتم

 

 

نوری به زمین فرود آمد:
دو جاپا بر شن های بیابان دیدم.
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جاپا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

ناگهان جاپاها براه افتادند.
روشنی همراهشان می خزید.
جاپاها گم شدند،
خود را از روبرو تماشا کردم:
گودالی از مرگ پر شده بود.
و من در مرده خود براه افتادم.
صدای پایم را از راه دوری می شنیدم،
شاید از بیابانی می گذشتم.
انتظاری گمشده با من بود.
ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جاپا هستی ام را پر کرد.
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جاپا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.

 

سهراب سپهری


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط Adonis

ماه

رنگ تفسیر مس بود .

مثل اندوه تفهیم بالا می آمد .

سرو

شیهه بارز خاک بود .

کاج نزدیک

مثل انبوه فهم

صفحه ساده فصل را سایه می زد .

کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد .

از زمین های تاریک

بوی تشکیل ادراک می آمد .

دوست

توری هوش را روی اشیا

لمس می کرد .

جمله جاری جوی را می شنید ،

با خود انگار می گفت :

هیچ حرفی به این روشنی نیست .

من کنار زهاب

فکر می کردم :

امشب

 راه معراج اشیا چه صاف است !


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط Adonis

 

کفش هایم کو ،

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است .

و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ء مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ء سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ء آب

آسمان هجرت خواهد کرد .

 

باید امشب بروم .

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .

هیچکی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه ء یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند .

 

چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج

( مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ )

باید امشب بروم .

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ء پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد : سهراب !

کفش هایم کو؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط Adonis

 

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده دورترین بوته خاک .

روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است .

 

به سراغ من اگر می آیید ،

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط Adonis

در شب تردید من ، برگ نگاه !
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب:
من کجا، خاک فراموشی کجا.

دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.

اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب می بیند مرا.
سایه ترسی به ره لغزید و رفت.
جویباری خواب می بیند مرا.

در نسیم لغزشی رفتم به راه،
راه، نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نیافت:
ریگ باد آورده ای را باد برد.

 

سهراب سپهری


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط Adonis
 

یک روزُ بی گمان

آوازهای شاد رهایی ُ

                 ازین قفس

پرواز کرد خواهد

                  تا اوج آسمان

پیروز ُ سربلند

دلبستگان دانه ندانم در آن زمان

پرواز را چگونه

                      به خاطر می آورند !

فریدون مشیری


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط Adonis

 من در این تاریکی

فکر یک بره ء روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد . 

 

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد . 

 

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های قدیم ،

به طلایی هایی ، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم . 

 

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بوته ء نورس مرگ ، آب را معنی کردم .

 

سهراب سپهری


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط Adonis

دست غريقی به دست توست ، كه دريا

در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست .

دست غريقی به دست توست ، كه هر موج

می زندش مشت ،

می كَندَش موي ،

می دَرَدش پوست  !

هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ،

هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج .

می كُشدت درد ،

می كِشدت آب ،

بر سر و روی تو تازيانه امواج !

 

زور تو ناچيز و زور موج زياد است

راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست .

دست تو از دست او جدا شدنی نيست

رشته ای از جان او به جان تو بسته ست  !

 

طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ،

حمله موجت ميان ورطه كشانده ست .

گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ، تا مرگ ،

فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده ست  !

 

 

دير زمانی است ، اين غريق ، دريغا

سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست

در تو ، شگفتا  !  هنوز ، در دل گرداب

ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است !

 

فریدون مشیری


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط Adonis

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

 

سهراب سپهری


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط Adonis

پس از لحظه های دراز 
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد 
ولرزش انگشتانش بیدارم کرد.
و هنوز من 
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم.
که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز 
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که براه افتادم

پس از لحظه های دارز 
یک لحظه گذشت:
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

 

سهراب سپهری


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط Adonis
درباره وبلاگ
سلام من آدونیس هستم .آدونیس یعنی الهه ی زیبایی سنمو هم که قبلا لو دادم گیلار اسم یه پرنده ست که البته نمی دونم چه شکلیه .باید بگم که من شاعر یا نویسنده نیستم فقط شعر یا متنی رو که می خونم و خوشم می یاد می ذارم که بقیه دوستان هم استفاده کنن چون فریدون مشیری و سهراب رو بیشتر ازهمه دوست دارم بیشتر مطالب وبلاگ از آثار این دو شاعربزرگه .در آخر مرسی که به وبلاگ من سرزدین نظر یادتون نره .
آرشيو مطالب
Blog Skin